بنام خدا

مادربزرگ دات کام

ترس

سهند نشسته و مشغول دیدن فیلمی ترسناک است....

سهند : هه هه ! کجاش ترسناک بود این ؟ م...م...من که اصلا نمی ترسم (همین وقت صحنه ی ترسناکی پخش می شود. سهند جیغ می کشد) هه هه ! چه عجب ! ب...ب...بالاخره یه چیز به درد بخوری داشت ولی ...(متکا را جلوی چشمش می گیرد)  ایش ... اصلا هم ترسناک نیستش که ... اصلا من باید شعر بخونم .....من نمی ترسم ! من نمی ترسم ...من نمی ترسم !!! (در همین وقت پخش صحنه ی ترسناک دیگر. جیغ می کشد) می ترسم ! می ترسم ! اه... اصلا دوست دارم خاموشش کنم....(تلویزیون را خاموش می کند)

سهند : ولی من که هنوز هیچی پیدا نکردم ! تو باید تلویزیون رو روشن کنی سهند ! (دستش روی کنترل تلویزیون می رود که روی میز است. با صدای رعد و برق جیغ می کشد و کنترل پرتاب می شود)

سهند : کمککککککک ! من که تلویزیون رو روشن نکردم ! این صدای چی بود ؟ (صدای باران می آید)

آها .... رعد و برق بود ... ووی ... سهند ؟ از چه چیزایی می ترسی ها ! خنگول ! خوبه که سپیده نیست اینجا .... وگرنه آبروت می رفت ! ...حالا چیکار کنم؟ برم پای کامپیوتر شاید مادربزرگ جونم بتونه بهم کمک کنه ... (کامپیوتر را روشن می کند)

سهند : هه ! سلام مادربزرگ جونم

مادر : اِ .... سلام پسر خوشگلم. خوبی مادر ؟ چه خوب شد الان اومدم کارای بانکی م رو انجام بدم ! اگه می دونستم تو میای زودتر هم میومدم از ذوقم !

سهند : من که خوشحال تر شدم مادربزرگ ! چون که شما می تونین به من کمک کنین ! من مطئنم

مادر : چه کمکی پسرم ؟ بگو؟

سهند : مادربزرگ .... از صبح هر چقدر نگاه می کنم این فیلم های ترسناک رو ، هیچی برای جشن هالووین پیدا نمی کنم!

مادر : آها .... بازم هالووین ؟ یادمه پارسالم کلی سرش مکافات کشیدین با سپیده !

سهند : این دفعه می خوام تنهایی بترسونم شون ! ولی هر چی بلد بودیم سالای قبل انجام دادیم ....

مادر : آخه چه کاریه مادر ؟ ... ولش کن حالا ....

سهند : نه ... مادربزرگ .... مادربزرگ جونم .... کمکم کن دیگه

مادر : (با لبخند) باشه پسرم ... فکر می کنم ، هر چی به ذهنم رسید می گم بهت ...

سهند : ولی هیچکسی نباید بفهمه ها ....

مادر : باشه مادر ... هیچکس نمی فهمه ....

سهند : حتی البرز ... چون میره به سپیده می گه... این یه رازه بین من و شما

(همین وقت البرز از پشت صندلی مادربزرگ بیرون می پرد. این در مونیتور دیده می شود)

البرز : نه نمی گم !! (مادر کمی می ترسد و قلبش را می گیرد. سهند جیغ می کشد)

مادر : وای خدا .... قلبم !

سهند: ای ناقلا .... ترسوندی منو !

البرز : نمی گم سهند ! نمی گم که می خوای تو هالووین بترسونی شون ...

سهند : قول دادی ها ! قول قول!

مادر : تو که خواب بودی البرز ... چقدر شیطونی می کنی آخه تو ؟

البرز : خب خوبه که منم راز تون رو می دونم ... می تونم بهتون کمک کنم ! اصلا این کارگردانای فیلم ترسناک میان با کمک من ، فیلمنامه می نویسن!! هه هه !

مادر: (با اخم نگاهش می کند) البرز؟

البرز : خب راست می گم مادربزرگ! همین دیشب خوابشو دیدم خودم ! بله ! پس چی؟

(خنده ی همه )

سهند : چه به روز هم خواب می بینی ها !

البرز : نه خیر ! شب خواب دیدم ! من روزا فقط چرت میزنم. توی چرت هم خواب نمی بینم!

سهند : ای بی سواد! به روز خواب می بینی یعنی اینکه هرشب خوابی رو می بینی که به فرداش مربوطه .... فهمیدی؟

البرز : می بینی مادربزرگ ؟ تعریف هم که می خواد از آدم بکنه اینجوریه ! اصلا من همین الان میرم زنگ بزنم به موبایل دایی بگم همه چی رو ! (می رود. سهند جیغ می کشد. مادربزرگ می خندد)

پ 2 : ..............................................................................

مادر و البرز سر میز ناهار نشسته اند.

البرز : من رفتم کتاب ها رو گشتم مادربزرگ .... ولی هیچی پیدا نکردم ...

مادر : مگه تو کتاب ترسناک هم داری؟

البرز : نه ... مامانم نمی ذاره!

مادر : خب پس چی؟

البرز : ولی خب عکسا و پوستر فیلم های ترسناک رو از اینترنت می گیرم قایم می کنم لای کتابهام !!! اما بازم اینا رو که دیدم فایده نداشت .. ادم باید خود اون فیلم ها رو ببینه که ....

مادر : فیلم ها رو هم می دیدی فایده نداشت ....  اونها رو خود سهند دیده ....

البرز : خب منم می خوام ببینم ! چرا دایی حمید می ذاره اونا فیلم ترسناک ببینن اما مامان ناهید من می گه نه ؟

مادر : خب مادر جون آدم تا آدم با هم فرق می کنن ... بعدش هم من خودم دارم می بینم که بعد از هر  بار که تو یواشکی فیلم ترسناک می بینی ، فرداش کار برای مامانت در اومده باید ... ملحفه ت رو ببره بشوره!!!

البرز : اِ....؟؟؟؟؟؟؟ مامانم میاد این چیزا رو هم به شما میگه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا من قهرم ! دیگه غذا نمی خوام! (مادر می خندد. صدای در)

صدای رامین : مادربزرگ ؟ در بازه من بیام تو ؟

مادر : (ارام رو به البرز) تو باز این در رو باز گذاشتی؟ (بلند) بیا تو پسرم

رامین : (وارد می شود کاسه به دست)سلام .... این ظرف غذا رو آوردم مادر بزرگ (چشمش به میز می افتد) دیگه یه مادربزرگه و یه غذاهای همیشه خوشمزه ...هه ... نوش جان تون باشه !

مادر : (با لبخند) بشین پسرم .... بشین تا نوش جان تو هم بشه

رامین : نه خیلی ممنون .... (اما می نشیند سر میز) من که همیشه مزاحم شمام ... آخه دیگه چقدر؟ (همچنان که در حال تعارف است برای خودش می کشد)

مادر : من میرم یه ظرف دیگه خورش بیارم (می ورد)

البرز : عمو ؟ یه سوال بکنم؟

رامین : درباره ناهار امروز منه ؟ نه من خودم پخته بودم البرز جان ! منتها مسئله ای که هست من نمک نداشتم . بعد ....

البرز : عموووووووو ! گوش بده ببین چی می گم من اول ! می خوام بپرسم اگه بخوای کسی رو بترسونی چیکار می کنی ؟

رامین : کاری نداره. بیا (دست هایش را به طرف البرز آزادمی کند) پخ  !!!!!!!

البرز : هه هه ! اصلا هم نترسیدم ... جدی بگو عمو ! یه چیز درست و حسابی !!

رامین : خب من چی بگم عمو ؟ حالا واسه چی می خوای ؟

البرز : واسه جشن هالوین !

رامین : جشن چی چی ؟

البرز ک یه جشنیه که توش همه همدیگه رو می ترسونن.

رامین : زکی !! خب که چی؟

البرز : اِ ... حالا تو چیکار به این کارهاش داری ؟ ما قول دادیم یه راه حلی به سهند نشون بدیم... مثلا می دونی من امروز با سهند چیکار کردم ؟ (کات به آشپزخانه . مادربزرگ در حال کشیدن خورش)

مادر : جشن هالووین .... آدم نمی دونه بخنده ؟ بترسه ؟ شاخ در بیاره ...؟ هی ....!!! (ظرف را بیرون می آورد ... کسی سر میز نیست )

مادر : وا ؟ کجا رفتن اینا ؟!! (ظرف را می گذارد ومی نشیند)

مادر : ای بابا ... اینا که همین الان (رامین و البرز از زیر میز بیرون می آیند و جیغ می کشند)

مادر : (می ترسد) وای ! خدا ... قلبم ... البرز ؟ صبح به تو نگفتم نکن از این کارها؟

البرز : هه هه ! دیدی رامین ؟ اینجوری سهند رو ترسوندیم !

مادر : از پشت میز ، صندلی .... از همه جا یهو ظاهر میشه ...

رامین : (می خندد) چه با حال ! چرا ما هال و وال نداریم؟!!

مادر : دیگه همین مون کمه فقط!

البرز : هالووین عمو !

رامین : خب من یه پیشنهاد دارم .... نگاه .... اینجوری ...(خودش را می اندازد روی زمین)

مادر : وا !

البرز : الان مثلا یعنی فوت شدی  عمو ؟

رامین : (یکی از چشم هایش را باز می کند) مثلا برای اینکه بیشتر بترسن سهند اینجوری دست و پاش رو هم تکون بده !

مادر : هالووین یعنی ترسوندن به خاطر هیجان ! نه نگرانی و دلهره !(رامین بر می خیزد و سر میز می نشیند)

رامین : اصلا من چمیدونم ؟ غذامونو بخوریم !! (قاشق و چنگال بر می دارد اما دیس برنج خالی مقابل البرز است.

رامین : برم.....تو ... آشپزخونه بیارم؟!

 پ3 : .........................................................

      بابا حمید و مادر و سپیده وارد می شوند.

سپیده : سهند ... سهند کجایی ؟

بابا : خوابیده شاید ....

مامان : سهند؟ پسرکم ؟ بیا ببین برای شام چی خریدیم!

بابا : پیتزائه ها ... سهند ؟!!!

سپیده : شاید رفته خونه آقای کاپور

مامان : وا؟ مگه میشه بی اجازه ؟ .... حمید من دارم کم کم نگران میشم.

حمید : ها ؟ نه بابا .... (خودش هم نگران شده اما می خواهد پنهان کند) الان پیداش میشه دیگه ... نگرانی نداره ...

مامان : حمید ؟ اومدیم خونه در باز بود؟

حمید : اِ اِ ... نه ! کجا باز بود ؟

سپیده : ولی باز بود بابا .... یادمه ....

حمید : اِ .... اِ ... سپیده ! سپیده ! غذا داره سرد میشه .... باز کن جعبه ها رو الان میاد سهند ...

مامان : حمید منو نگاه کن ! باز بود در ؟

حمید : جعبه ! جعبه اینجاست !

سپیده : اآ ! این چیه اینجا ؟ (همه دور بسته ای کادو پیچ اما در دار جمع می شوند که خیلی هم بزرگ است)

مامان : کی فرستاده ؟ شماها منتظر جعبه ای بودین؟

مامان : سهند چه جوری اینو تا اینجا آورده؟

بابا : شاید خود مامور پست آورده براش ....

سپیده : حالا باز کنیم ببینیم چیه توش ...

(بابا در جعبه را بر میدارد. ناگهان سهند که ماسک دلقک زده بیرون می پرد

سهند : یووووووووهووووووووووووو

همه : (جیغ می کشند) واااااای !

سپیده : ای شیطونک ...(.به دستانش یک دسته کاغذ رنگی آویزان شده. سهند دکمه ی ضبط کوچک توی جعبه را فشار می دهد. موسیقی شادی پخش می شود )

مامان و بابا : سهند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (خنده ی همه)     

بابا : ای ناقلا ... چه خبره مگه امروز

سپیده : هالووین بابایی ! 

بابا : ما که بیشتر خندیدم الان تا ترس

سهند : خب منم همینو می خواستم دیگه بابایی ! من فکر کردم اگه بترسونم تون قلب تون تند تند میزنه. ممکنه یه بلایی سرتون بیاد ! اما اگه خوشحال تون کنم هم  قلب تون تند تند میزنه هم  می خندین ! اینکه بهتر تره !

بابا : بیا بغل بابا دو تا بخندیم قلب هامون گوروپ گوروپ صدا کنه

(موسیقی هنوز به گوش می رسد. بچه ها وبابا شعر می خوانند)

شعر بعدا سروده خواهد شد.